ورفت،
وهمه ی پل های پشت سرش را ویران کرد.
می دانم باز می گردد
حتی اگر پلی درراه نباشد
او مسیر مخفی بادها را می داند
او می داند
آره می مانم .همین جا می مانم هراتفاقی می خواهد بیفتد بادادباد .
من به جایی رسیده ام که مرگ حتی از وحشت مدارای من سکوت می کند .
می خوام ببینم کسی دیگری حرفی برای گفتن ندارد ؟
شاید من اونقدر حرف زدم که به کسی فرصت حرف زدن ندادم !!!
گاهی باید سکوت کنیم شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد !!!!
عبوس و خسته !!!
بی تو مانده
در ایستگاه فراموشی !!!
تا انتها آیا زمانی طولانی باید پیمود ؟
تو رو نه
شماره ات رو
هیچ چیزت به آدمیزاد نرفته ....
نه خوابیدنت ،نه بیداریت ،نه حرف زدنت،نه خندیدنت ،نه گریه هات ،نه هیکلت
نه عاشق شدنت ![]()
آخه اینم عاشق شدن بود این آخر عمری اومد سراغت؟
همه می تونند عشقشونو ببینند .بغلش کنند .ببوسن اما تو ...در حسرت یه دیدارش باید بسوزی .....تازه .......اوووووووووه اگر دری به تخته خورد ویه بار دیدیش اینقدر ترسو بزددل هستی که عین ماست پاستو ریزه فقط می شینی و نگاهش می کنی
..........
واقعا هرکه میگه هیچ چیزت شبیه آدمیزاد نیست راست میگه ....
آخه کجا دیدی یه آدم روز تاشب فقط فکرو ذکر و کار و خورد و خوراکش فقط یه اسم باشه و بس ....
بیچاره هم سن و سال های تو حالا به فکر چیزهای دیگری هستند که به در آخرتشون بخوره اما تو هنوز صبح نشده عزای اینو می گیری ببینی می تونی باهاش حرف بزنی یا نه....
واقعا که به آدمها نرفتی ...
اما راستش دلم برات نمیسوزه ....فکرش رو بکن درسته به آدمیزاد نرفتی ولی ببین چه عشقی داری ؟ببین یه نگاش می ارزه به کل دنیا ....یه بار شنیدن صداش ارزش ...چه میدونم میلیون تا آدم رو داره ...دیوونه شی نسیم دیوونه شم دیوونتم ....فقط آدم نیستم و هیچ کارم شبیه آدمها نیست ....مرض دیگری ندارم .....باور کن
این جور عاشقی هم قشنگه .......زندگیت رو بکن و بذار اونم زندگیشو بکنه ....دوسش داشته با ش حتی اگه در حسرت یه بار بوسیدنش بمیری
آره نسیم برای یه بار هم که شده آدم شو
ثانیه ها را پای نیست
و لحظه ها چون جادهء یکنواختی
تا بی انتها دراز می شوند.
دل, آسمان می سوزد بی رحمانه،
و گُنجشکی خُرد، سر از زیر, سایهء برگ
برون می کشد
و تا دوردستها می نگرد.
آوا را زبانی نیست.
سکوت, داغ, تابستانی.
تو برمی خیزی
تا چشم, اتاق پای می کشی
و تا دورها می نگری،
آنگاه یک ثانیه می شوی.
از صبح که بیدارشدم صبح که چه عرض کنم ....همین یکساعت پیش فقط یکبار دلم شکست
بعد از خواندن کامنت یکی از دوستانم در یک وبلاگ دیگه ...گاهی می خوام بی خیال باشم و اینقدر به این وبلاگ گره نخورم اما نمیشه ....
خودمو می شناسم دیگه هر گز برای کنجکاوی هم شده وبلاگش رو باز نمی کنم
به نظر می رسید اون از طریق این حرفها فقط از کسی می خواست انتقام بگیره اما من
واردبازیش نمیشم برای من وارد این معرکه ها شدن کمی دیره
خلاصه دلم گرفت از اینهمه بی...
من بعد عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد!
وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من
و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،
ساعت به چه کار ِ من می اید؟
می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم!
مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،
که پیش از پریروز شدن ِ امروز
می پژمرد!
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
مرا نشناسی!
شب بخیر
یهو دلم هوای اینجارو کرد دلتنگ خودم شدم ازتو که دور می شوم دلم برای خودم هم تنگ میشود انگار بدچوری به من گره خورده ای !!!بدجور ....
...یک جور لحظات ناب ...یه جور لحظاتی که دست نیافتنی است و از
اونجایی که تصمیم گرفتم جزو آدمیان باشم خداوند به من لطف کرد و به من این لحظات ناب رو داد تا یکبار دیگر در دلم از اینکه کسی را دارم که دوستش داشته باشم شاکر او باشم .کسی که با هر بار بیشتر بودن با او دنیای دیگر از دنیای بکر و کشف نشدنی اش رو پیدا می کنم و از طرفی مدیون اینهمه لطف و صمیمتش می شوم واز طرفی از خودم بدم میاید که چرا اینهمه باعث آزار او شده ام .چرا دل پاک و بی آلایشش را اینهمه آزرده ام .با او بودن چنان مرا به خود مطمئن می کند که احساس می کنم می توانم دوباره زندگی کنم از نوع زند گی !!!....اعتماد به نفسی که از او می گیرم باور کردنی نیست او در من همیشه آتشی روشن می کند مثل همان آتشی که در آن ویلا برایمان روشن کرد ...خدا می داند که چقدر از داشتنش داغم ....

تا همیشه دوستت خواهم داشت نسیم
